چه کسي مجوز تعين خليفة الله و امام امت را به شوري صادر کرده است؟
اهل سنت که سالهاست با شبهات و سوالات مختلف و ... مذهب شيعه را زير سوال بردند. اخيرا مقالاتي مشاهده شده که دوباره به مانند علماي پيشين خود به آيه قرآن استناد مي کنند و مي گويند امر تعين خليفه و امام با شوري است ما از اين بابت نه اينکه شبهات آنها مهم است که هر چه را بگويند شيعه بايد جواب بدهد بلکه به اين نيت که شيعيان اهل بيت عليهم السلام کمي با معارف ايشان عليهم السلام آشنا شوند(آب دريا را چون نتوان کشيد هم به قد تشنگي بايد چشيد)
در اول بايد متذکر شويم که قرآن يک کلام رمزي بين حبيب و محبوب و هيچ کس نمي تواند ادعا کند که کلام خدا را آنطور که هست مي شناسد و مي تواند تفسير کند به همين علت هست که خدا مي فرمايد "يسئلون عن اهل الذکر" يا در جايي مي فرمايد "من عنده علم الکتاب" يا در تفسير امام مبين که در سوره يس است.
"إِنَّا نَحْنُ نُحْيِ الْمَوْتى وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ في إِمامٍ مُبين"
عنه: عن أبي علي الأشعري، عن محمد بن عبد الجبار، عن ابن فضال، و الحجال جميعا، عن ثعلبة، عن زياد، قال: قال أبو عبد الله (عليه السلام): «إن رسول الله (صلى الله عليه و آله) نزل بأرض قرعاء، فقال لأصحابه: ائتوا بحطب، فقالوا: يا رسول الله، نحن بأرض قرعاء، ما بها من حطب. قال: فليأت كل إنسان بما قدر عليه، فجاءوا به حتى رموا به بين يديه، بعضه على بعض. فقال رسول الله (صلى الله عليه و آله): هكذا تجتمع الذنوب، ثم قال: و إياكم و المحقرات من الذنوب، فإن لكل شيء طالبا، ألا و إن طالبها يكتب ما قدموا و آثارهم وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ».
قال: «لما نزلت هذه الآية على رسول الله (صلى الله عليه و آله): وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ
قام أبو بكر و عمر من مجلسيهما، فقالا: يا رسول الله، هو التوراة؟ قال: لا. قالا: فهو الإنجيل؟ قال: لا. قالا: فهو القرآن؟ قال: لا- قال- فأقبل أمير المؤمنين (عليه السلام)، فقال رسول الله (صلى الله عليه و آله): هو هذا، إنه الإمام الذي أحصى الله تبارك و تعالى فيه علم كل شيء».
حمد بن العباس، قال: حدثنا عبد الله بن العلاء، عن محمد بن الحسن بن شمون، عن عبد الله ابن عبد الرحمن الأصم، عن عبد الله بن القاسم، عن صالح بن سهل، قال: سمعت أبا عبد الله (عليه السلام) يقرأ: وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ
قال عليه السلام: «في أمير المؤمنين (عليه السلام)».
قال امير المؤمنين علي عليه السلام: رجلا يعلم كم عدده، و كم فيه ذكر، و كم فيه أنثى. فقلت: من ذلك- يا مولاي- الرجل؟ فقال: يا عمار، أما قرأت في سورة يس: وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ؟ فقلت: بلى، يا مولاي. قال: «أنا ذلك الإمام المبين».
قال امير المؤمنين عليه السلام
رجلا يعلم كم عدده، و كم فيه ذكر، و كم فيه أنثى». فقلت: من ذلك- يا مولاي- الرجل؟ فقال: «يا عمار، أما قرأت في سورة يس: وَ كُلَّ شَيْءٍ أَحْصَيْناهُ فِي إِمامٍ مُبِينٍ؟ فقلت: بلى، يا مولاي.
قال: «أنا ذلك الإمام المبين».وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذاعُوا بِهِ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ إِلاَّ قَليلاً (83)
که در تفسير برهان اين است هنگامي که اين سوره نازل شده کساني که در مسجد نشسته بودند سوال کردند درباره تاويل "امام مبين" اولين نفر ابوبکر سوال کرد که يا رسول الله آيا امام مبين تورات است؟ حضرت فرمودند نه. دومين نفر عمر بود سوال کرد که امام مبين انجيل است؟ ديگري سوال کرد قرآن است؟ حضرت فرمودند نه. بعد از اين خود ايشان صلي الله عليه و آله و سلم ادامه دادند و اشاره به علي بن ابي طالب عليه السلام کردند و فرمودند هو امام الذي احصي الله تعالي فيه علم کل شيء. در اينجا اگر از شرح و توضيح آيات ديگر به علت کوتاه شدن بحث خودداري مي کنيم. (اين احاديث را براي نوراني شدن مطلب ارائه نموديم )
پس تا اينجا دريافتيم که قرآن را بايد از اهلش بگيريم نه هر کسي از مردم عادي که اين خلاف فرمايش حق تعالي مي باشد.
اولا که در قرآن چندين آيه به ولايت و اولي الامر امير المؤمنين اشاره شده است که از بيان آن در اين نوشته خودداري مي کنيم. که در آن آيات اشاره صريح به ولي امر بودن حضرت شده است. حتي عامه احاديثي از پيغمبر در شرح اين آيات نقل کرده اند که همانطور اشاره شد برداشتهاي مردم عادي در مورد آيات و احاديث براي ما مورد قبول نيست.
ثانيا بحث شوري مي باشد که اين خود عذر بدتر از گناه براي بحث خلافت و تعيين امام است. به اين دليل که در مرحله نخست بايد ببينيم خدا و رسول به آن چگونه اشاره فرموده اند که امر امامت و تعين خلافت از طرف مردم و به شوري واگذار شود يا نه. که جواب منفي است به چند دليل:
· قرآن مي فرمايد براي شوري به رسول الله و اولي الامر رجوع کنيد که از مي دانند.
وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذاعُوا بِهِ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ الشَّيْطانَ إِلاَّ قَليلاً (83)
قال علي بن إبراهيم، في قوله تعالى: وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ يعني أمير المؤمنين علي بن أبي طالب (عليه السلام).
طبق اين آيه نه تنها به اولي الامر رجوع نشد عليه اولي الامر طغيان هم شد.
فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَليظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلينَ (159)
رحمت خدا تو را با خلق، مهربان و خوش خوى گردانيد، و اگر تند خو و سخت دل بودى مردم از پيرامون تو متفرق مىشدند، پس چون امت به نادانى در باره تو بد كنند از آنان درگذر و از خدا بر آنها طلب آمرزش كن و براى دلجويى آنان در كار جنگ مشورت نما ليكن آنچه را كه خود تصميم گرفتى با توكل به خدا انجام ده كه خدا آنان را كه بر او اعتماد كنند دوست دارد و يارى مىكند (159).
· در آيه ديگر(آل عمران 59) مي فرمايد پيغمبر با آنها مشورت کن در پايان خودت تصميم بگير. در آيه مذکوره پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم را مخاطب قرار مي دهد پس معلوم ميشود که امر شوري به دست مردم نيست بلکه اگر مردم تصميم بر کاري بگيرند پيغمبر و طبق آيه 83سوره نساء اولي الامر که اهل بيت هستند تصميم مي گيرند
· شوري براي امور جزئيه است راجع به امور جاري مسلمين مثلا احکام زن و شوهر و يا احکام دزدي و...
· خدا در آيه قرآن به حضرت ابراهيم مي فرمايد "اني جائلک للناس اماما" چون خدا در تاکيد فرموده اند و ضمير متکلم وحده بکار رفته است و آن به ذات اقدس بر گردانده مي شود پس معلوم ميشود اين يک امري است که خدا مستقيما از طرف خود در تعين آن براي هدايت خلق واجب کرده است.
· در جايي که ما "نص" داريم هيچ وقت به شوري و اجتهاد نمي رسد که اين امر را به شوري بسپاريم. يعني شوري براي امور جزئيه است و اجتهاد در امور جاري مردم که در "نص" به آن اشاره نشده است يا بهتر بگويم نص صريحي براي آن موجود نيست و مجتهد بايد به نصوص و آيات قرآن حکم کند که آن بايد در مسير نوراني آيات و روايات باشد، صادر کند.
يک مسئله هم اينکه اگر اينها مي گويند که بعد از فوت پيغمبر صلي الله عليه وآله و سلم کار مسلمين مانده بود و پيغمبر خليفه اي نداشت!!!!!!!!!!!!!؟؟؟ پس شورا تشکيل شد.
اولا چرا در شورا يک عده خاص بودند که تاريخ خودشان مبسوط است نه از نظر افضليت بر ديگر اصحاب برتري داشتند نه از حيث حسب و نصب پس چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ثانيا: در کتاب غدير دوم مکتوب است که اين شورا در زمان حيات پيغمبر هم چند بار تشکيل دادند که قصد آنها هم همين غصب خلافت حضرت علي عليه السلام بود. که در اين کتاب اشاره به اين دارد که همين اعضاي سقيفه در زمان حيات پيغمبر به حضور پيغمبر که رسيدند ايشان صلي الله عليه وآله آنها را مذمت کرد.
کساني که به همين آيه شوري بسنده کرده اند و توجيحي براي تصميم شوري سقيفه مي آورند به مانند کسي مي باشد که نماز نخواند بگويد من به آيه قرآن عمل مي کنم به اين علت که خدا مي فرمايد لاتقربوا الصلاة... آيا اين برداشت صحيح است اگر بگوييم صحيح است پس شايد امر شوري را به همين مصداق بتوان صحت بر آن گذاشت و اگر جوابمان منفي است که مسلما همينطور است بايد امر خلافت که به اين مهمي است که خدا براي آن به پيغمبر خود که اشرف مخلوقات است مي فرمايد "... ما بلغت رسالتک" يعني رسالت خود را به پايان نرساندي اگر اين کار را انجام ندهي به خود ايشان مراجعه کرد. ضمنا براي امر شوري خدا آخر الامر به خود رسول الله اشاره ميکند و مي گويد بعد از مشورت خود تصميم بگير. پس چطور اين امر مهم را به شوريي بسپاريم که نه آنکه افراد آن شورا معصوم نبودند بلکه به خاطر بعضي اعمال از دين هم خارج شده اند.